روزها بود كه گم شده بودم


يا شايد هم گم كرده بودم!


راه رها شدن از فرياد هاي درونم را؛


اينجا كه رسيدم؛


رودخونه بود و درخت،


كوه و پرنده،


ساز و آواز...


اما كسي نبود!


يك هم راز ، يك هم درد...


ساز داشتن اما؛


كسي نواي دل من را نمي نواخت؛


گم كرده بودم همه چيزهاي خوب را...


نغمه دلم خاموش شده بود