شايد هم گم كرده بودم...
روزها بود كه گم شده بودم
يا شايد هم گم كرده بودم!
راه رها شدن از فرياد هاي درونم را؛
اينجا كه رسيدم؛
رودخونه بود و درخت،
كوه و پرنده،
ساز و آواز...
اما كسي نبود!
يك هم راز ، يك هم درد...
ساز داشتن اما؛
كسي نواي دل من را نمي نواخت؛
گم كرده بودم همه چيزهاي خوب را...
نغمه دلم خاموش شده بود
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم خرداد ۱۳۸۷ ساعت 21:52 توسط معصومه
|