دور نباش ... !
دوری همیشه دلتنگی نمی آورد ... !
فراموشـــی هـــمین نزدیـــکی هـــاست ... !
دور نباش ... !
دوری همیشه دلتنگی نمی آورد ... !
فراموشـــی هـــمین نزدیـــکی هـــاست ... !
یـوسـف گـمگـشـتـه بـاز آیـد بـه کنـعـان غم مخور
کلـبــهی احـزان شـود روزی گلـسـتـان غـم مخـور
ای دل غـمـدیـده حـالات بـه شـــود دل بـد مـکـن
ویـن سـر شـوریـده بـاز آیـد بـه سـامان غم مخـور
گـر بـهــــار عـمـــر بـاشــد بــاز بــر تـخــت چـمــن
چتر گل درسرکشی ای مرغ خوشخوان غم مخور
دور گــردون گــر دو روزی بــر مــراد مــا نـگـشــت
دائــمــاً یـکـسـان نـبـاشـد حـال دوران غـم مخـور
هان مشو نـومـیـد، چون واقف نـهای بر سرّ غیب
بـاشــد انـدر پــرده بـازیهای پـنـهـان غـم مخـور
ای دل ار سـیـل فـنــا بـنـیــاد هـسـتـی بـر کـَنـَد
چون تـو را نـوحست کشتیبان ز طوفان غم مخور
دربـیـابـان گـر بـه شـوق کـعـبـه خواهی زد قدم
سـرزنـشها گـر کـنـد خـار مُـغـیـلان غـم مـخـور
گرچه منزل بس خطرناکست و مقصد بس بعید
هیچ راهی نیست کآن را نیست پایان غم مخور
حـال مـا در فُـرقـت جـانـــان و ابـــــــــرام رقـیـب
جـمـلـه میدانـد خـدای حـالگـردان غـم مـخـور
حـافـظـا ! در کُـنـج فـقـر و خلوت شبهای تـار
تــا بـُـــُـوَد وردت دعــا و درس قــرآن غـم مـخــور
هر جا که دیدی دلت شکست
آه منه
دیدی عشقت با یکی دیگه ست
آه منه
اگه زندگیت خراب شد
آه منه
خوشیات همه عذاب شد
آه منه
اگه میگه ازت خسته است
آه منه
همه درها به روت بسته است
آه منه
اگه میگه ازت سیره
آه منه
اگه میخنده میره
آه منه
آه منه
که داری بد میاری
آه منه
مثل ابر بهاری
آه منه
که هیچ کسی رو نداری
آه منه
رفت و اشکات و ندید
آه منه
یه دفعه ازت برید
آه منه
کارت به اینجا کشید
اگه از زندگی سیری
آه منه
اگه از دست داری میری
آه منه
اگه تو جوونی پیری
آه منه
اگه عهد شو شکونده
آه منه
می بینی دست تو خونده
آه منه
تو رو به اینجا رسونده
آه منه
روزی حضرت موسی به خداوند متعال عرض کرد: دلم می خواهد یکی از آن بندگان خوبت را ببینم. خطاب آمد: به صحرا برو. آنجا مردی کشاورزی می کند. او از خوبان درگاه ماست. حضرت به صحرا آمد و مردی را مشغول به کشاورزی دید. حضرت تعجب کرد که او چگونه به درجه ای رسیده است که خداوند می فرماید از خوبان ماست. از جبرئیل پرسش کرد. جبرئیل عرض کرد: در همین لحظه خداوند او را امتحان می کند، عکس العمل او را مشاهده کن. بلیه ای نازل شد که آن مرد در یک لحظه هر دو چشمش را از دست داد. نشست و بیلش را در مقابلش قرار داد و گفت: مولای من تا تو مرا بینا می پسندیدی من داشتن چشم را دوست می داشتم. حال که تو مرا نابینا می پسندی من نابینایی را بیش از بینایی دوست می دارم. حضرت دید این مرد به مقام رضا رسیده است. رو کرد به آن مرد و فرمود: ای مرد من پیغمبرم و مستجاب الدعوه. میخواهی دعا کنم خداوند چشمانت را شفا دهد؟ مرد گفت: خیر. حضرت فرمود: چرا؟ گفت: آنچه مولای من برای من اختیار کرده بیشتر دوست می دارم تا آنچه را که خودم برای خودم بخواهم.