سکوت...

کاش دلهامون به بزرگی بچگی بود

کاش همان کودکی بودیم که حرفهایش

را از نگاهش می‌توان خواند

کاش برای حرف زدن

نیازی به صحبت کردن نداشتیم

کاش برای حرف زدن فقط نگاه کافی بود

کاش قلب‌ها در چهره بود

اما اکنون اگر فریاد هم بزنیم کسی نمی‌فهمد

و دل خوش کرده‌ایم که سکوت کرده‌ایم

سکوت پر بهتر از فریاد تو خالیست

سکوتی را که یک نفر بفهمد

بهتر از هزار فریادی است که هیچ کس نفهمد

سکوتی که سرشار از ناگفته‌هاست

ناگفته‌هایی که گفتنش یک درد و نگفتنش هزاران درد دارد

دنیا را ببین ...

هر چه می‌خواهی از خدا بخواه

چشم و زبان، دو سلاح بزرگ در نزد تو هستند
چگونه از آنها استفاده می‌کنی؟ مانند تیری زهرآلود یا آفتابی جهانتاب، زندگی‌گیر یا زندگی‌بخش؟

بدان که قلبت کوچک است پس نمی‌توانی تقسیمش کنی
هرگاه خواستی آن را ببخشی با تمام وجودت ببخش که کوچکی‌اش جبران شود.

هیچگاه عشق را با محبت، دلسوزی، ترحم و دوست داشتن یکی ندان
چون همه اینها اجزاء کوچکتر عشق هستند نه خود عشق.

همیشه با خدا درد دل کن نه با خلق خدا و فقط به او توکل کن
آنگاه می‌بینی که چگونه قبل از اینکه خودت دست به کار شوی، کارها به خوبی پیش می‌روند.

از خدا خواستن عزت است
اگر برآورده شود رحمت است و اگر نشود حکمت است.

از خلق خدا خواستن خفت است
اگر برآورده شود منت است اگر نشود ذلت است.

هر چه می‌خواهی از خدا بخواه و در نظر داشته باش که برای او غیر ممکن وجود ندارد
و تمام غیر ممکن‌ها فقط برای کسانیست که از ایمــان دل بریده‌اند و امیــد را به دل راه نمی‌دهند.

وقتی...

وقتی کاری انجام نمی شه، حتما خیری توش هست

وقتی مشکل پیش بیاد ، حتما حکمتی داره

وقتی کسی را از دست می دی ، حتما لیاقتت را نداشته

وقتی تو زندگیت ، زمین بخوری حتماً چیزی است که باید یاد بگیری

وقتی بیمار می شی ، حتماً جلوی یک اتفاق بدتر گرفته شده

وقتی دیگران بهت بدی می کنند ، حتماً وقتشه که تو خوب بودن خودتو نشون بدی

وقتی اتفاق بد یا مصیبتی برات پیش می یاد ، حتماً داری امتحان پس می دی

وقتی همه ی درها به روت بسته می شه، حتماً خدا می خواد پاداش بزرگی بابت صبر و شکیبایی بهت بده

وقتی سختی پشت سختی می یاد ،حتماً وقتشه روحت متعالی بشه

وقتی دلت تنگ می شه ، حتماً وقتشه با خدای خودت تنها باشی

اکنون می خندم

در تنهایی خود لحظه ها را برایت گریه کردم

در بی کسیم برای تو که همه کسم بودی گریه کردم

در حال خندیدن بودم که به یاد خنده های سرد و تلخت گریه کردم

در حین دویدن در کوچه های زندگی بودم که ناگاه به یاد لحظه هایی که بودی و اکنون نیستی ایستادم و آرام گریه کردم

ولی اکنون می خندم آری میخندم به تمام لحظه های بچگانه ای که به خاطرت اشک هایم را قربانی کردم.

آخرین زمزمه های تنهایی

وقتی که درآخرین زمزمه های تنهایی ام

تارکوچک قلبم رو به دست گرفتم وبا انگشتان آهم

غمگینانه آهنگ جدایی رانواختم....

گنجشک هارو می دیدم

ازپشت پنجره ی بخارگرفته ی احساسم بامن همدردی میکنن

وشمع ها برای مرگ احساسم  اشک می ریزند

درکوچه پس کوچه های تاریک خیال پرواز میکنم...

وتکه های خرد شده ی احساسم رابین اشک هایم پنهان میکنم

امشب دوباره بغض تنهایی من میشکند ....

دل بیچاره ام بس که سنگ صبورم بوده خردشده...

گله دارم.........

ازهمه آدم هایی که فقط خودرا میبینند.....

ای کاش می شد همه ی آیینه هارا در هم شکست......

گریه دوستان و شفاعت زنان

http://www.ayehayeentezar.com/gallery/images/47898165210752692150.jpg


هنگامى كه امام حسین علیه السلام متولّد شد، پیغمبر اسلام صلى اللّه علیه و آله پس از بشارت و تهنیت، خبر از شهادت نوزاد و كیفیّت كشته شدنش را داد، حضرت زهرا سلام اللّه علیها سخت گریست و اظهار داشت : در چه زمانى اتّفاق خواهد افتاد؟
پیامبر اسلام فرمود: زمانى كه من و تو و پدرش ، على و برادرش، حسن نباشیم و او یعنى حسین تنها باشد.
آن گاه گریه حضرت زهرا سلام اللّه علیها افزون یافت و گفت: چه كسى براى فرزندم گریه و عزادارى خواهد كرد؟
حضرت رسول فرمود: فاطمه جان! زنان و مردان امّت من بر مصیبت او و اهل و عیالش مى گریند و نوحه سرائى و عزادارى خواهند كرد، و این نوحه سرائى و عزادارى هر سال تجدید خواهد شد؛ و چون روز قیامت برپا شود تو، زنان گریه كننده و عزادار بر حسین را شفاعت نموده و من مردانشان را شفاعت مى كنم.
و اى فاطمه! تمام چشم ها در قیامت گریان مى باشند، مگر آن چشمانى كه در عزا و مصیبت حسین علیه السلام گریان بوده باشد كه آنان خندان و خوشحال وارد بهشت خواهد شد.

وقتی کسی را دوست دارید...

وقتی کسی را دوست دارید ، حتی فکر کردن به او باعث شادی و آرامشتان می شود .

وقتی کسی را دوست دارید ، در کنار او که هستید ، احساس امنیت می کنید .

وقتی کسی را دوست دارید ، حتی با شنیدن صدایش ، ضربان قلب خود را در سینه حس می کنید .

وقتی کسی را دوست دارید ، زمانی که در کنارش راه می روید احساس غرور می کنید .

وقتی کسی را دوست دارید ، تحمل دوری اش برایتان سخت و دشوار است . 

وقتی کسی را دوست دارید ، شادی اش برایتان زیباترین منظره دنیا و ناراحتی اش برایتان سنگین ترین غم دنیا ست .

وقتی کسی را دوست دارید ، حتی تصور بدون او زیستن برایتان دشوار است .

وقتی کسی را دوست دارید ، شیرین ترین لحظات عمرتان لحظاتی است که با او گذرانده اید .

وقتی کسی را دوست دارید ، اسمش در دهانتان در جای امنی قرار دارد.

وقتی کسی را دوست دارید ، هر چیزی را که متعلق به اوست ، دوست دارید .

وقتی کسی را دوست دارید ، در مواقعی که به بن بست می رسید ، با صحبت کردن با او به آرامش می رسید .

وقتی کسی را دوست دارید ، برای دیدن مجددش لحظه شماری می کنید .

وقتی کسی را دوست دارید ، حاضرید از خواسته های خود برای شادی او بگذرید .

وقتی کسی را دوست دارید ، به علایق او بیشتر از علایق خود اهمیت می دهید .

وقتی کسی را دوست دارید ، حاضرید به هرجایی بروید فقط او در کنارتان باشد .

redroses

وقتی کسی را دوست دارید ، ناخود آگاه برایش احترام خاصی قائل هستید .

وقتی کسی را دوست دارید ، تحمل سختی ها برایتان آسان و دلخوشی های زندگیتان فراوان می شوند .

وقتی کسی را دوست دارید ، او برای شما زیباترین و بهترین خواهد بود اگرچه در واقع چنین نباشد .

وقتی کسی را دوست دارید ، به همه چیز امیدوارانه می نگرید و رسیدن به آرزوهایتان را آسان می شمارید .

وقتی کسی را دوست دارید ، با موفقیت و محبوبیت او شاد و احساس سربلندی می کنید .

وقتی کسی را دوست دارید ، واژه تنهایی برایتان بی معناست .

وقتی کسی را دوست دارید ، آرزوهایتان آرزوهای اوست .

وقتی کسی را دوست دارید ، در دل زمستان هم احساس بهاری بودن دارید .

پروردگارا ...

پروردگارا به من بیاموز دوست بدارم کسانی را که دوستم ندارند...

عشق بورزم به کسانی که عاشقم نیستند...

بگریم برای کسانی که هرگز غمم را نخوردند...

محبت کنم به کسانی که محبتی در حقم نکردند...

شکلات

این پست رو به خاطر دختر دایی مهربونم گذاشتم... که چند وقت پیش باهم درموردش حرف می زدیم...

با یك شكلات شروع شد. من یك شكلات گذاشتم توی دستش. او یك شكلات گذاشت توی دستم. من بچه بودم، اونم بچه بود. سرم رو  بالا كردم . سرش رو  بالا كرد . دید كه منو  میشناسه . خندیدم . گفت:دوستیم؟

  گفتم : دوست دوست   

 گفت : تا كجا؟

 گفتم : دوستی كه تا ندارد

گفت : تا مرگ

 خندیدم و گفتم : من كه گفتم تا نداره

 گفت : باشه ، تا پس از مرگ

گفتم: نه نه نه ، تا نداره

 گفت : قبول تا آنجا كه همه دوباره زنده می شوند ، یعنی زندگی پس از مرگ . باز هم با هم دوستیم ، تا بهشت ، تا جهنم ،‌تا هر جا كه باشد من و تو با هم دوستیم.

گفتم ‌: تو براش تا هر كجا كه دلت میخواد یك تا بذار . اصلا" یه تا بكش از این سر دنیا تا اون سر دنیا . اما من اصلا" تا نمیذارم . نگاهم كرد . نگاهش كردم . باور نمیكرد . میدونستم . اون میخواست دوستیمون حتما" تا داشته باشه . دوستی بدون تا رو نمی فهمید .

گفت : بیا برای دوستیمون یه نشونه بذاریم 

 گفتم : باشه تو بذار

 گفت : شكلات . هر بار كه همدیگه رو میبینیم یه شكلات مال تو ،‌یكی مال من . باشه؟

 گفتم: باشه .

هر بار یه شكلات میذاشتم توی دستش ، او هم یه شكلات میذاشت توی دست من .

باز همدیگه رو نگاه میكردیم ، یعنی كه دوستیم ، دوست دوست . من تندی شكلاتم رو باز می كردم  و میذاشتم توی دهنم و تند تند اونو می مكیدم .

 میگفت : شكمو . تو دوست شكمویی هستی و شكلاتش رو میذاشت تو یه صندوق كوچولوی قشنگ . میكفتم : بخورش

 میگفت :تموم میشه . میخوام تموم نشه . برای همیشه بمونه.

صندوقش پر از شكلات شده بود . هیچكدومشو نمیخورد . من همشو خورده بودم .

 گفتم : اگه یه روز شكلات هاتو مورچه ها یا كرم ها بخورن ، اون وقت چیكار میكنی؟

گفت : مواظبشون هستم . میخوام نگهشون دارم تا موقعی كه دوست هستیم و من شكلات را میگذاشتم توی دهانم و

میگفتم : نه نه تا ندارد ، دوستی كه تا ندارد .

یك سال ، دو سال ، چهار سال ، هفت سال ، ده سال و بیست سال گذشت . حالا اون بزرگ شده . منم

 بزرگ شده ام . من همه شكلات ها رو خورده ام . او همه شكلاتها رو نگه داشته است  .

 اون اومده امشب تا خداحافظی كنه . میخواد بره . بره اون دور دورا  .

 میگه : میرم ،‌اما زود برمیگردم . من میدونم میره و بر نمیگرده. یادش رفت شكلات رو به من بده . من یادم نرفت . یه شكلات گذاشتم كف دستش

گفتم : این برای خوردن . یه شكلات هم گذاشتم كف اون دستش، این هم آخرین شكلات برای صندوق كوچكت .

یادش رفته بود كه یه صندوق كوچیك داره برای شكلاتاش . هر دو را خورد . خندیدم .

میدونستم دوستی من تا نداره . میدونستم دوستی اون تا داره . مثل همیشه . خوب شد همه شكلاتامو خوردم . اما اون هیچ كدومشون رو  نخورد . حالا با یه صندوق پر از شكلات نخورده چه خواهد كرد؟

دردم...

دردم از اين زخم ها نيست
دردم از این روزها نیست
دردم از آنست
كه يار بی خبر رفت و مرا تنها گذاشت
مرا در در كوچه هاي سكوت
بی کس نشاند
دردم از اينست
كه زمانه مرا نفرين ميكند و
ميگويد
این یار تو این بود.... این!
كه تورا تنها گذاشت
ترسم از انست، روزی
قلبم مرانفرين كند و گويد
این بود یارت که به خاطرش مرا شکستی
مرا سوزاندی و نالان رها کردی!!!
آری... ترسم از انست
كه به خود دشنام گويم ، طلب مرگ كنم...

دنیا...

دنیا پر از صدای پای حرکات مردمی است که  

در حالیکه تو را می بوسند، 

طناب دار تو را می بافند... 

اسوه‌ حسنه

دست خدا به همراهت ای دست سرشار از عاطفه و مهر.

دعای همه دردمندان بدرقه راهت ای سینه لبریز از ایمان و یقین.

دستت همیشه گرم ای نگران چشم های خسته و بیمار.

خدا پشت و پناهت ای باغبان گل های پژمُرده و شاخه های شکسته.

نسیم رضایت خدا گوارای وجودت ای جلوه گاه فداکاری و صبر، ای اسوه نیکوکاری، ای پرستار.

روز پرستار، روز جاری عاطفه ها، روز درخشیدن ایمان در قلب های مهربان، روز افتخار انسان به انسانیّت گرامی باد.

این روز رو به همه پرستاران مخصوصا دوستان پرستار خودم تبریک میگم.

ادامه نوشته

سرعت غیر مجاز

روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران قیمت خود با سرعت فراوان از خیابان كم رفت و آمدی می گذشت. ناگهان از بین دو اتومبیل پارك شده در كنار خیابان یك پسر بچه پاره آجری به سمت او پرتاب كرد.

پاره آجر به اتومبیل او برخورد كرد . مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دید كه اتومبیلش صدمه زیادی دیده است. به طرف پسرك رفت تا او را به سختی تنبیه كند. پسرك گریان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو، جایی كه برادر فلجش از روی صندلی چرخدار به زمین افتاده بود جلب كند.

پسرك گفت:"اینجا خیابان خلوتی است و به ندرت كسی از آن عبور می كند. هر چه منتظر ایستادم و از رانندگان كمك خواستم كسی توجه نكرد. برادر بزرگم از روی صندلی چرخدارش به زمین افتاده و من زور كافی برای بلند كردنش ندارم. "برای اینكه شما را متوقف كتم ناچار شدم از این پاره آجر استفاده كنم. "

مرد متاثر شد و به فكر فرو رفت.... برادر پسرك را روی صندلی اش نشاند، سوار ماشینش شد و به راه افتاد...

نتیجه اخلاقی

در زندگی چنان با سرعت حركت نكنید كه دیگران مجبور شوند برای جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب كنند! خدا در روح ما زمزمه می كند و با قلب ما حرف می زند. اما بعضی اوقات زمانی كه ما وقت نداریم گوش كنیم، او مجبور می شود پاره آجری به سمت ما پرتاب كند. این انتخاب خودمان است كه گوش كنیم یا نه!

زیارت قبول

داداش و زن داداش مهربونم

زیارت قبول

درسته قسمت نشده من هم برم.اما خوب این روزا توی خواب همیشه می دیدم.

خوش به حال اونایی که قسمتشون شده...ایشالله اونایی هم که قسمت نشده قسمت بشه برن.اونایی هم که رفتند بازم قسمتشون بشه...

چون می دونم که هر چند بار هم برن دوست دارند بازم قسمتشون بشه...

 

عکس های ادامه مطلب رو هم از دست ندید.

ادامه نوشته

کاش...

کاش آن لحظه که تقدیم تو شد هستی من

می سپردم که مراقب باشی

جنس این جام پر از عشق  بلور است

مبادا بازیچه شود

می شکند...

دوست واژه است

واژه ای که از لب فرشته ها چکیده است

دوست نامه است

نامه ای که از خدا رسیده است

نامه خدا همیشه خواندنی است

توی دفتر فرشته ها واژه قشنگ دوست ماندنی است

راستی دلت چقدر ارزوی  واژه های تازه داشت

دوست گلت رسید

واژه را کنار واژه کاشت

واژه ها کتاب شد

دوستت همان دعای توست...

 

دعام مستجاب شد!!!

کسی رو که دوستش داریم تا وقتی که کنارمون هست قدرش رو نمی دونیم

     وقتی که از کنارمون رفت اونوقت میفهمیم که کی و چه کس باارزشی از

         کنارمون رفتن  میگن میرن ادمها از اونها فقط خاطرهاشون به جا میمونه

خدا...

*من یک عمر به خدا دروغ گفتم و خدا هیچ گاه به خاطر دروغ هایم مرا تنبیه نکرد. می توانست، اما رسوایم نساخت و مرا مورد قضاوت قرار نداد. هر آن چه گفتم باورکرد و هر بهانه ای آوردم پذیرفت. هر چه خواستم عطا کرد و هرگاه خواندمش حاضر شد.*

*اما من! هرگز حرف خدا را باور نکردم، وعده هایش را شنیدم اما نپذیرفتم. چشمهایم را بستم تا خدا را نبینم و گوش هایم را نیز، تا صدای خدا را نشنوم. من از خدا گریختم بی خبر از آن که خدا با من و در من بود.*

*می خواستم کاخ آرزوهایم را آن طور که دلم می خواهد بسازم نه آن گونه که خدا میخواهد. به همین دلیل اغلب ساخته هایم ویران شد و زیر خروارها آوار بلا و مصیبت ماندم. من زیر ویرانه های زندگی دست و پا زدم و از همه کس کمک خواستم. اما هیچ کس فریادم را نشنید و هیچ کس یاریم نکرد. دانستم که نابودی ام حتمی است. با شرمندگی فریاد زدم خدایا اگر مرا نجات دهی، اگر ویرانه های زندگی ام را آباد کنی با تو پیمان می بندم هر چه بگویی همان را انجام دهم. خدایا! نجاتم بده که تمام استخوان هایم زیر آوار بلا شکست. در آن زمان خدا تنها کسی بود که حرف هایم را باور کرد ومرا پذیرفت. نمی دانم چگونه اما در کمترین مدت خدا نجاتم داد. از زیر آوار زندگی بیرون آمدم و دوباره احساس آرامش کردم. گفتم: خدای عزیز بگو چه کنم تا محبت تو را جبران نمایم.*

*خدا گفت: هیچ، فقط عشقم را بپذیر و مرا باور کن و بدان در همه حال در کنار تو هستم.*

*گفتم: خدایا عشقت را بپذیرفتم و از این لحظه عاشقت هستم. سپس بی آنکه نظر خدا را بپرسم به ساختن کاخ رویایی زندگی ام ادامه دادم. اوایل کار هر آن چه را لازم داشتم از خدا درخواست می کردم و خدا فوری برایم مهیا می کرد. از درون خوشحال نبودم. نمی شد هم عاشق خدا شوم و هم به او بی توجه باشم. از طرفی نمی خواستم در ساختن کاخ آرزوهای زندگی ام از خدا نظر بخواهم زیرا سلیقه خدا را نمی پسندیدم. با خود گفتم اگر من پشت به خدا کار کنم و از او چیزی در خواست نکنم بالاخره او هم مرا ترک می کند و من از زحمت عشق و عاشقی به خدا راحت می شوم. پشتم را به خدا کردم و به کارم ادامه دادم تا این که وجودش را کاملاً فراموش کردم. در حین کار اگر چیزی لازم داشتم از رهگذرانی که از کنارم رد می شدند درخواست کمک می کردم. عده ای که خدا را می دیدند با تعجب به من و به خدا که پشت سرم آماده کمک ایستاده بود نگاه می کردند و سری به نشانه تاسف تکان داده و می گذشتند. اما عده ای دیگر که جز سنگهای طلایی قصرم چیزی نمی دیدند به کمکم آمدند تا آنها نیز بهره ای ببرند. در پایان کار همان ها که به کمکم آمده بودند از پشت خنجری زهرآلود بر قلب زندگی ام فرو کردند. همه اندوخته هایم را یک شبه به غارت بردند و من ناتوان و زخمی بر زمین افتادم و فرار آنها را تماشا کردم. آنها به سرعت از من گریختند همان طور که من از خدا گریختم. هر چه فریاد زدم صدایم را نشنیدند همان طور که من صدای خدا را نشنیدم. من که از همه جا ناامید شده بودم باز خدا را صدا زدم. قبل از آنکه بخوانمش کنار من حاضر بود. گفتم: خدایا! دیدی چگونه مرا غارت کردند و گریختند. انتقام مرا از آنها بگیر و کمکم کن که برخیزم.*

*خدا گفت: تو خود آنها را به زندگی ات فرا خواندی. از کسانی کمک خواستی که محتاج تر از هر کسی به کمک بودند. گفتم: مرا ببخش. من تو را فراموش کردم و به غیر تو روی آوردم و سزاوار این تنبیه هستم. اینک با تو پیمان می بندم که اگر دستم را بگیری و بلندم کنی هر چه گویی همان کنم. دیگر تو را فراموش نخواهم کرد. خدا تنها کسی بود که حرف ها و سوگندهایم را باور کرد. نمی دانم چگونه اما متوجه شدم که دوباره می توانم روی پای خود بایستم و به زودی خدای مهربان نشانم داد که چگونه آن دشمنان گریخته مرا، تنبیه کرد.*

*گفتم: خدا جان بگو چگونه محبت تو را جبران کنم.*

*خدا گفت: هیچ، فقط عشقم را بپذیر و مرا باور کن و بدان بی آنکه مرا بخوانی همیشه در کنار تو هستم.*

*گفتم: چرا اصرار داری تو را باور کنم و عشقت را بپذیرم.*

*گفت: اگر مرا باور کنی خودت را باور می کنی و اگر عشقم را بپذیری وجودت آکنده از عشق می شود. آن وقت به آن لذت عظیمی که در جست و جوی آنی می رسی و دیگر نیازی نیست خود را برای ساختن کاخ رویایی به زحمت بیندازی. چیزی نیست که تو نیازمند آن باشی زیرا تو و من یکی می شویم. بدان که من عشق مطلق، آرامش مطلق و نور مطلق هستم و از هر چیزی بی نیازم. اگر عشقم را بپذیری می شوی نور، آرامش و بی نیاز از هر چیز*

قوهای زیبا و قدرت خدا...

animals-lover.mihanblog.com

ادامه نوشته

تاملات رنه دکارت و شگفتی های خلقت

سلام دوستان

نمی دونم درمورد تاملات رنه دکارت شنیدین یا مطالعه کردین یا نه؟!

چند وقتیه که داشتیم کتابشو می خوندم که خیلی فهمیدنش سخته.میخواستم تاملاتش رو کنفرانس بدم.بعد چند بار خوندنش تصمیمم رو عوض کردم حالا می خوام درمورد شگفتی های خلقت مطالبی پیدا کنم.اگه مطلب خوبی داشتین برام بفرستین.خیلی خوشحال میشم اگه کمکم کنید و البته مدیونتون هم میشم...

شگفتیهای اعداد برای دوستداران ریاضی

63 ÷ 3=6 ×3+3

95÷5=9+5+5

85-63=8+5+6+3

272+16=(2+7) ×2  ×16

√64=6+√4

√6724=6+72+4

√169=√16+9

√11881=118-8-1

واژه های ناب زندگی

دو چیز را همیشه فراموش كن:

خوبی كه به كسی می كنی

بدی كه كسی به تو می كند


همیشه به یاد داشته باش:

اگر در مجلسی وارد شدی زبانت را نگه دار

اگر در سفره ای نشستی شكمت را نگه دار

اگر در خانه ای وارد شدی چشمانت را نگه دار

اگر در نماز ایستادی دلت را نگه دار


دنیا دو روز است:

یك روز با تو و یك روز علیه تو

روزی كه با توست مغرور مشو

و روزی كه علیه توست مایوس نشو

چرا كه هر دو پایان پذیرند


آموختن را بکار ببند:

به چشمانت بیاموز كه هر كسی ارزش نگاه ندارد

به دستانت بیاموز كه هر گلی ارزش چیدن ندارد

به دلت بیاموز كه هر عشقی ارزش پرورش ندارد


سه چیز را از هم جدا كن:

عشق، هوس و تقدیر

چون اولی مقدس است و دومی شیطانی

اولی تو را به پاكی می برد و دومی به پلیدی

در دنیا فقط 3 نفر هستند كه بدون هیچ چشمداشت و منتی و فقط به خاطر خودت خواسته هایت را برطرف میكنند، پدر و مادرت و نفر سومی كه خودت پیدایش میكنی، مواظب باش كه از دستش ندهی و بدان كه تو هم برای او نفر سوم خواهی بود چرا که در ترسیم تقدیرت نیز نقش خواهد داشت.

چشم و زبان، دو سلاح بزرگ در نزد تو هستند
چگونه از آنها استفاده میكنی؟ مانند تیری زهرآلود یا آفتابی جهانتاب، زندگی گیر یا زندگی بخش؟

بدان كه قلبت كوچك است پس نمیتوانی تقسیمش كنی
هرگاه خواستی آنرا ببخشی با تمام وجودت ببخش كه كوچكی اش جبران شود.

هیچگاه عشق را با محبت، دلسوزی، ترحم و دوست داشتن یكی ندان
چون همه اینها اجزاء كوچكتر عشق هستند نه خود عشق.

همیشه با خدا درد دل كن نه با خلق خدا و فقط به او توكل كن
آنگاه می بینی كه چگونه قبل از اینكه خودت دست به كار شوی، كارها به خوبی پیش می روند.

از خدا خواستن عزت است
اگر برآورده شود رحمت است و اگر نشود حكمت است.

از خلق خدا خواستن خفت است
اگر برآورده شود منت است اگر نشود ذلت است.

هر چه می خواهی از خدا بخواه و در نظر داشته باش كه برای او غیر ممكن وجود ندارد
و تمام غیر ممكن ها فقط برای کسانیست که
از ایمــان دل بریده اند و امیــد را به دل راه نمی دهند.

تولدت مبارک

این ماه تولد خیلی از دوستان و فامیل و تولد چند تا از اعضای خونواده هست.به همگی شون تبریک میگم.

الان نمی تونم اسامی شونو به دلیل وقتی کمی که دارم بنویسم بعدا حتما مینویسم.