خواستن

آنگاه که تقدیر واقع نگردیده و از تدبیر هم کاری ساخته نیست، خواستن اگر با تمام وجود با بسیج همه اندام ها و نیروهای روح و با قدرتی که در صمیمیت هست، تجلی کند، اگر همه هستیمان را یک خواهش کنیم، یک خواهش مطلق شویم، اگر با هجوم ها و حمله های صادقانه سرشار از یقین و امیدواریمان بخواهیم، پاسخ خویش را خواهیم گرفت.

نواي دلتنگي

هنوز دل،تنگ است به ياد دلتنگي
ني شبانه ما
عجيب مي خواند سرود دلتنگي
شبانه سرد و سگ گله
زبانه آتش
من و چوپان ييلاقي
تمام شب را با فسانه ها گفتيم
صلاي سوز ني و نواي دلتنگي
چه چوبها که نسوخت به پاي من و چوپان
به زوزه گرگ و به پارس سگي
شبان زخود ميگفت
ز چشمه آبي خوش که گله را مي برد
که دختري ديدست
با لباس چين دار و پر از گل رنگي
که چشمه خشکيد و
دگر نديدست او
لباس چين دار و لباس گل رنگي
هميشه گله را مي برد کنار چشمه خشک
که بيند آن گلچين به دامن رنگي
دوباره ني ميزد به آه دلتنگي
عجب دل تنگي،عجب سر شنگي
سخن به من چو رسيد
خموش و خام شدم
نه عشق دانم چيست نه آه دلتنگي
ني ات بزن چوپان
که من بياموزم
نواي دلتنگي،نواي دلتنگي

اوني كه مي خواستم...

اوني كه مي خواستم عهدشو شكست و
به پاي عشق جديد نشست و
چش روي آرزوم هميشه بست و
پشت مه پنجرمون رها شد
اونی که می خواستم مث اشك چكيد و
تو طول راه يهو يكي رو ديد و
صداي از ما بهتر و شنيد و
به خاطر هيچي ازم جدا شد
اوني كه مي خواستم دل ما رو بردو
تو راه كه مي رفت به يكي سپرد و
تو خاطرش ، خاطره ي ما مرد و
يكي ديگه تو روياهاش خدا شد
اوني كه مي خواستم دل ازم بريد و
بين گلا يه گل تازه چيد و
به اوني كه دلش مي خواس رسيد و
مثل تموم مردا بي وفا شد
اوني كه مي خواستم زود ازم گذشت و
يه روزي رفت و ديگه بر نگشت و
منكر مجنون شد و كوه و دشت و
منكر عشق و بودن با ما شد
اوني كه مي خواستم زير قولش زد و
با يكي ديگه پيش من اومد و
به خاطر اون به ما گفتش بد و
ازحالا شد عزيز تر از ديروز و اوني كه مي خواستم شدش از ما سرد و
اوني كه مي خواستم شدش از ما سرد و
پيغام دادش كه ديگه برنگرد و
بد بودن ما رو بهونه كرد و
غيبش زد و يك دفعه كيميا شد
اونيكه مي خواستم ما رو بد شناخت و
هستي شو پيش يكي ديگه باخت و
قصر من و با يكي ديگه ساخت و
شكر خدا باز ولي پادشا شد
اوني كه مي خواستم من و داد به باد و
رفت پيش اون كس كه دلش مي خواد و
زد زير عشقش تا يادش نياد و
اسم منم جزء آدم بدا شد
اوني كه مي خواستم من و زد كنار و
بهار و خزونشو يه جوري كرد و
قايم شدش تو يه عالم غبار و
تقدير ما مثل موهاش سيا شد
اوني كه مي خواستم آخرش گم شد و
بازيچه ي چشماي مردم شد و
وارد عشق صد و چندم شد و
توي خيال كس ديگه جا شد
اوني كه مي خواستم ،
كاش از ميون غبارا بياد و
بهم بگه هر چي مي گي

سلام عزیزان

خوبین؟

کمتر میام نت اما وقتی میام به وبلاگ همگی تون سر میزنم. بعضی وقتا نمی تونم کامنت بذارم اما مطالب زیباتون رو میخونم و استفاده می کنم.

این روزا دارم یه کتابی رو میخونم که دوست گلم رقیه واسه تولدم هدیه داده.

رقیه جان ازت متشکرم.واقعا کتابیه که من خیلی وقته دوس داشتم بخونم.

نظرات و ایمیل هاتون رو میخونم.واقعا ممنون که تنهام نمیذارین با اینکه کمتر آپ می کنم.

نبودنت

جای ِ دوری نرفته ای!

در همین حوالی؛ اجبار ِ نبودنت را تکرار می کنی...

کمی نزدیک تر بیا!

تمامی ِ این بهانه ها هم نبودنت را جبران نمی کنند...

به گرمای ِ کلماتی محتاجم که دریغشان کردی!

زندگی

زندگی چون گل سرخ است

پرازخار، پرازبرگ، پرازعطرلطیف

یادمان باشداگر گل چینیم

خار و عطر و گلبرگ هرسه

همسایه دیواربه دیوار همند.

زندگی چشمه آبی است ومارهگذریم.

بنشین برلب آب، عطش تشنگی ات را بنشان

صفایی بده سیمایت را

واگرفرصت بود

کفش ها را بکن و آب بزن پایت را

غیر ازاین چیزی نیست

زندگی ...

آینه ای شفاف است

تواگرزشت ویا زیبایی

تواگرشادویا غمگینی

هرچه هستی تودرآینه همان می بینی

شادیت رادریاب

چون گل عشق بتاب

تا در آینه هستی، گل هستی باشی 

تولدم مبارک

سلام به دوستان عزیزم

آیدا جان ازت متشکرم.واقعا شرمندم کردی.

استاد نظری ازتون متشکرم.

از همه دوستان گلم تشکر می کنم از اینکه به یادم بودند.

جاتون خالی امروز رفته بویم طرفای زنوز با دوستای گلم که خیلی خوش گذشت اگه بتونم یه روزی عکساشو میذارم واستون.

دوست داشتم این پست رو دیشب یا امروز صبح بذارم اما نتونستم.

و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس

 و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن

 

امروز یه روز قشنگه آره ۱۵ اردیبهشت یه سال بزرگتر شدم.

با دم زدن در هوای گذشته ونگرانی فرداهای نیامده زندگی رامگذار که از لابلای انگشتانت فرو لغزد وآسان هدر شود.

هرروز همان روز را زندگی کن وبدین سان تمامی عمررا به کمال زیسته ای

وهرگز امید از کف مده آنگاه که چیزدیگری برای دادن درکف داری

همه چیز در آن لحظه ای به پایان می رسد که قدم های تو باز می ایستد

آری قدمی دوباره سالی دیگر یگانه من فقط دراین قدمهایم توهستی که امیدم به امروز وبه فردایی

 دستم رابگیر...

ای زهرا...

ای مضمون آب وآینه ،

            ای نجابت سبز،

                     ای رایحه  صبح ،

خورشید رو به تو نماز می گذارد

          ومهتاب بر بوریای ساده تو به تمنا می نشیند.

                    ای بلندای قامت سپیده !

                           ای مفهوم سبز ولایت !

                                        ای زهره !

                                                     ای زهرا!

   ای صداقت محمد

                  ای زبان علی

                            ای اسطوره مهر

 

سلام بر صورت نیلی

               سلام بر پهلوی شکسته

                      وسلام بر خسوف غمگینانه تو !

ادامه نوشته

استاد و  معلم عزیز روزت مبارک

به همه اساتید و معلمین عزیز این روز رو تبریک میگم.

 

می توان در سایه آموختن
گنج عشق جاودان اندوختن
اول از استاد، یاد آموختیم
پس، سویدای سواد آموختیم
از پدر گر قالب تن یافتیم
از معلم جان روشن یافتیم
ای معلم چون کنم توصیف تو
چون خدا مشکل توان تعریف تو
ای تو کشتی نجات روح ما
ای به طوفان جهالت نوح ما
یک پدر بخشنده آب و گل است
یک پدر روشنگر جان و دل است
لیک اگر پرسی کدامین برترین
آنکه دین آموزد و علم یقین

استاد شهریار


برای آن...

برای آن عاشق بیدلی می نویسم که حرمت اشکهایم را ندانست

چه روزها و شبهایی را که با یادش سپری کردم

مونس و یاور تنهایی هایش شدم
 
برای آن می نویسم که روزی دلش مهربان بود
 
مي نوسيم تا بداند دل شكستن هنر نيست
 
نه ديگر نگاهم را برايش هديه مي كنم
 
و نه ديگر دم از فاصله ها مي زنم
 
و نه با شعرهايم دلتنگي ها را فرياد مي زنم

مي نويسم  شايد نامهرباني هايش را باورکند

برای آن می نویسم که معنای انتظار را ندانست
 

دست به دامان توکل زدند

...دست به دامان توکل زدند
بر همه‌ی واسطه‌ها پل زدند

گنج خدایند... ولی ناپدید
خانه‌ی رازند... ولی بی کلید
دیدنشان دیدن باغ بهشت
خوب ترین خاطره‌ی سرنوشت
از من و دلتنگی من بگذرید
باز ترین پنجره را بنگرید...

هر كسي از ظن خود شد يار من

- هماهنگ با طبيعت زندگي كن. يعني چي؟!

- بعضي از ما وقتي به كسي خدمتي ميكنيم ، بلافاصله توقع داريم كه آن شخص خدمت ما را جبران كند. بعضي ديگر گرچه تا اين حد پيش نمي رويم، در ذهن خود آن شخص را رهين منت خويش مي دانيم و همواره احسان خود را به ياد داريم. ولي انساني هم وجود دارد كه به هيچ وجه احسان خود را احساس نميكند، مثل تاكي كه خوشه انگور را به بار مي آورد بي آنكه در برابر احسان خود توقعي داشته باشد، مثل اسبي كه به فرمان صاحبش در مسابقه دويده، مثل زنبور عسلي كه عسل گذاشته . مثل آنها، اين شخص هم كار خودش را جار نميزند بلكه بلافاصله سراغ كار خوب ديگري مي رود، همچون تاك كه به محض فرارسيدن تابستان باز هم انگورهاي ديگري به بار ميآورد.

بي احساس، احسان كنيم... حتي اگر نتيجه ي احسانمان اين باشد كه مارا ساده لوح بيانگارند و به خيال خودشان فريبمان داده باشند... در نهايت خواهيم ديد كه هر چه هست بين ما و خداست نه بين ما و مردم...

 با مدعي مگوييد اسرار عشق و مستي 
                تـــا بي خبر بميرد در رنـــج خـــود پرستي

امروز

امروز عجیب غمگین است ...

شاید هم من عجیب غمگینم ...

نمیدانم امروز هوا عجیب سرد است ...

شاید هم من عجیب سردم است ...

امروز روز تنهایی ست ... نمیدانم اما من که تنهایم ...

متن کوتاه

مردی که کوه را از میان برداشت کسی بود که شروع به برداشتن سنگریزه ها کرد. 

با تمام فقر هرگز محبت را گدایی نکن ... و با تمام ثروت هرگز عشق را خریداری نکن.