عید بر شما مبارک


بر چهره گل نسیم نوروز خوش است
در صحن چمن روی دلافروز خوش است
از دی که گذشت هر چه گویی خوش نیست
خوش باش و ز دی مگو که امروز خوش است
حکیم عمر خیام نیشابوری


بر چهره گل نسیم نوروز خوش است
در صحن چمن روی دلافروز خوش است
از دی که گذشت هر چه گویی خوش نیست
خوش باش و ز دی مگو که امروز خوش است
حکیم عمر خیام نیشابوری
گاهی سکوت کن ! شاید خدا حرفی برای گفتن داشته باشد...
در میان امواج آبی دریاها بنویس عشق
بر روی سپیدی و لطافت ابر ها بنویس مهر
بر صندوقچه تنهایی ات بنویس ایمان
روی برگهای سرخ پاییز بنویس امید
بر نجابت چشمانت بنویس طواف
در دفتر سادگی ها بنویس صداقت
بر بال فرشتگان بنویس سجده
و بر پیشانی چروک دیده عالم بنویس خدا
و تنها خدا...
خوب است
این بزرگترین دروغ است
خانه تکانی رسم هر ساله ی منتظران بهار است. اما این روزها بوی بهاری دیگر می آید؛ بهاری از جنس دل، بهاری برای نو شدن و شکوفایی قلب ها و روح ها؛ بهاری که برای آن هم باید خانه تکانی کرد. یک خانه تکانی اساسی در قلب و روح و جان آدمیان!
بوی بهار می آید ...در روایات آمده است که کسی که ادّعا کند زمان ظهور منجی بشریت را می داند، بدانید که او کذّاب است. زیرا خود مولا و صاحب الزمان(عج) نیز زمان دقیق ظهور حضرتش را نمی دانند. اما بر اساس معارف و آموزه های دینی همان طور که هر روز صبح می خوانیم: انّهم یرونه بعیداً و نرئه قریباً؛ براستی که آنان(دشمنان) امر ظهور را دور می دانند اما ما آن را نزدیک می بینیم. این فراز پایانی دعای عهد است که مژده ظهور مولایمان را هر روز نزدیکتر از دیروز در مقابل چشمانمان قرار می دهد. اویی که با ظهورش بهاری حقیقی دل ها را نو و تازه می کند. آری و این روزها چقدر مژده ی ظهورش نزدیکتر شده است ....
دل های آماده در سرزمین ما
این روزها که مردمان مسلمان در سرزمین های دور و نزدیک ما در منطقه ای که خاورمیانه می خوانندش، به برکت اسلام بیدار شده اند و از درون غارهای غفلت بیرون آمده اند، این روزها بوی بهار بیشتر می آید. بوی آمدن بهاری نو از جنس دیگر. بهاری که با آمدنش دیگر سرسبزی و طراوت جایش را به زمستان نخواهد داد. شما هم بوی بهار را حس می کنید؟!
براستی چقدر برای آمدن بهار دل ها آماده شده ایم؟ آیا میدان التحریر و لؤلؤ و ... جان مان را انقلابی کرده ایم؟ بوی بهار می آید؛ بوی ظهور ...
قلب های تکانده شده!
بیایید همان طور که شیشه ها و در و دیوارهای خانه ها و شهرمان را گردگیری می کنیم و برای آمدن بهار آماده شان می کنیم، گرد و غبار از شیشه ی قلب مان پاک کنیم و خانه های وجودمان را حسابی خانه تکانی کنیم تا ما نیز برای استقبال از بهار آماده باشیم؛ استقبال از بهار و ظهور مردی از تبار روشنی ها؛ بوی بهار می آید؛ بوی ظهور ...
خرید شب عید
عید روزی است که در آن گناه نشود» مولایمان علی (علیه السلام) چه زیبا برای ما بهترین روزها را ترسیم نمود؛ عید واقعی ما روزی است که مژده ی ظهور مردی آسمانی تحقق یابد؛ آن روز عید واقعی ماست که دیگر گناه نمی کنیم و جان هایمان را با نور معرفت شستشو داده ایم. برای آمدن چنین روزی عیدی آماده باید شد؛ باید از امروز خریدهای عید را انجام داد تا در آن روز زرق و برق گناه ما را نفریبد. از همین حالا مهیای خرید باشد؛ هر آنچه لازم داری؛ هر آنچه که تو را بی نیاز از انجام گناه و بدی می کند همه را بخر؛ همین امروز؛ دیر نشود، بوی بهار می آید؛ بوی ظهور ... .
آمده است؛ قریب است که ظاهر شود ...
اگر مهیا شده ای، اگر آماده ی آماده ی دیدنش هستی. فراموش نکن او آمده است، او اصلاً از میان ما نرفته بود که بخواهد بیاید، او همیشه در میان ما بوده است اما نه ظاهر که غایب بود از دیدگان ما و امروز با همه ی وجود حس می کنیم که او به زودی ظهور خواهد کرد، در سرزمین ما در جایی که خاورمیانه خوانده می شود؛ بوی بهار می آید؛ بوی ظهور ...
1- مفاتیح الجنان- شیخ عباس قمی- دعای عهد
2- نهج البلاغه- ترجمه و شرح علامه ی جعفری
3- 15 گفتار شهید مطهری
مردم ، اغلب بی انصاف ، بی منطق و خودمحورند .... ولی آنان را ببخش . اگر مهربان باشی تو را به داشتن انگیزه های پنهان متهم می کنند ... ولی مهربان باش . اگر شریف و درستکار باشی فریبت می دهند ... ولی شریف باش . نیکی امروز تو را فراموش می کنند ...ولی نیکوکار باش . بهترین های خود را به دنیا ببخش ، حتی اگر هیچگاه کافی نباشد و در نهایت می بینی که هرآنچه هست ... همواره میان تو و خداوند است ، نه میان تو و مردم...
« کوروش کبیر »

آهای تو!
آره با توام!
چرا ناراحتی؟ چرا اضطراب داری؟ چرا استرس داری؟ چرا اعتماد به نفست رو از دست دادی؟ چرا احساس میکنی هیچی نیستی و هیچ دلیلی برای ادامه نداری؟ تو خیلی بزرگی. اونقدر که حتی فکرش رو هم نمیتونی بکنی.
این متنو تا آخر دقیق بخون تا بهت ثابت کنم. همین دلشورهها و ناراحتیهائی که بعضی اوقات به خاطر کارهائی که کردی یا حرفائی که زدی، داری. آره همین ناراحتیها که باعث شده از خودت بدت بیاد یه نشونست. همین دلواپسی از حرفائی که نباید میزدی یا کارهائی که نباید میکردی یه نشونست.
همه اینا نشونه اینه که تو هنوز خوبی. قلبت هنوز پاکه و روحت هنوز آرومه. اگه اینطور نبود بیخیال میشدی. مثل بقیه.
اصلاً کارهای بدت رو که نمیدیدی که بخوای به خاطرش ناراحت بشی.
اگه غمگینی نشونه اینه که قلب صافت تحمل سیاهی رو نداره. پس دیگه چرا از خودت ناراحتی؟ همینکه متوجه کارائی شدی که نباید میکردی، همین که ناراحت شدی، همین که پشیمون شدی، باید خوشحال باشی و خدا رو شکر کنی که دلت هنوز سفید که میتونی لکههای سیاه روش روش ببینی. مثل یه راننده که پیچ و خمهای جاده باعث میشه خوابش نبره، پیچ و خمهای زندگی هم باعث میشه تو خوابت نبره. اسیر تکرار و روز مرگی نباشی. باعث میشه تا اگه چشات بسته شد و خواب برد پیچ و خمها بیدار نگهت داره. پس خدا رو شکر کن که توی یه جاده بیپیچ و خم رهات نکرده. اون میخواسته که صداش کنی فراموشش کنی. صدات رو دوست داره پس صداش کن.
مجله موفقیت


با دیدن جلوه های خداوند در فصل بهار، بیش از پیش به عظمت و مهر خداوندی پی می بریم.
چهارشنبهسوری نام جشنی است که تغییر یافته مراسم باستانی پنج روز آخر سال به نام پنجه دزدیده یا اندرگاه است. این جشن برگرفته از آیین زرتشتی است که ایرانیان از ۱۷۰۰ سال پیش از میلاد تاکنون در پنج روز آخر هر سال، آن را با برافروختن آتش و جشن و شادی در کنار آن برگزار میکنند.[۱]
بشد «چارشنبه» هم از بامداد / بدان باغ که امروز باشیم شاد
چهارشنبه سوری گرامی باد
.jpg)
اختلاف نظر و عقیده، همهجا وجود دارد. بین هر دسته، گروه، فرد و اجتماعی، با هر شیوه و طرز فکر و عقیدهای، بالاخره یکسری اختلافات وجود دارد، یا به وجود میآید.
چند صباحی این اختلافات، ذهن و وقت دو طرف را به خود مشغول میدارد. تلاشهای منفی، برداشتهای مغرضانه، جملات دردآور و تأسفبار و بالاخره یک اتفاق ما را بر سر یک میز مینشاند. دو طرف دعوا (دو نفر، دو حزب، دو طرز فکر، دو گروه و حتی دو کشور) چندین و چند بار مینشینند، به حرف هم گوش میدهند، دلیل و برهان برای رد یکدیگر و اثبات خویش ارائه میدهند (یک حرف مشترک، دو برداشت کاملاً متضاد) کمی گلایه، کمی چاشنی عذرخواهی و بالاخره پس از کشمکشی کاملاً آرام و دلپذیر، این مجادله، سوءتفاهم یا اختلاف، ختم بهخیر میشود.
بیائید قبل از قهر آشتی کنیم تا ابداً نیازی به قهر نباشد. بیائید قبل از هر کاری بنشینیم، آرام و معقول به حرف هم گوش دهیم، برای اثبات و رد طرفین دلیل و برهان بیاوریم، پیشاپیش برای مشکلات ریز و درشت غیرقابل پیشبینی از هم عذرخواهی کنیم و در یک کلام آماده آشتی و همراهی شویم.
اینجا دیگر به فرمول زمخت و زشت قهر نیازی نیست چراکه قبلاً آشتی کردهایم و چون در سلسله مراتب وجودی، قهر قبل از آشتی است، نوبت به قهر نخواهد رسید، به همین راحتی.
حتماً میپرسید آشتی بدون قهر یعنی چه؟ در پاسخ باید گفت کاری که قرار است بعدها با هزار خواهش و التماس و انواع و اقسام واسطهها در یک محیط سراسر خجلت و شرم انجامش دهیم، بیائید صاف و پوستکنده روبهروی هم بنشینیم و مشکل را قبل از بروز حل کنیم. میشود سخت نگرفت، مسلماً ممکن است قبل از قهر آشتی کرد، بیائید آشتی کنیم تا مجبور نباشیم تن به قهر بدهیم.
مجله موفقیت
میخواهم برایت بهترین دوستی باشم که تاکنون داشتهای.
میخواهم که گوش جان به سخنانت بسپارم.
حتی اگر در مشکلات خود غرق شده باشم،
آنگونه که هیچکس تاکنون چنین نکرده.
میخواهم تا هر زمان که مرا طلبیدی در کنارت باشم،
نه اکنون، بلکه هر زمان که خودت میخواهی.
میخواهم رفیق شفیقت باشم، میخواهم تو را به اوج برسانم.
خواه توانش را داشته باشم، خواه از انجام آن ناتوان باشم.
میخواهم بهگونهای با تو رفتار کنم که گوئی اولین روز تولد توست.
نه آنروز خاص، که تمام روزهای سال.
به حرفهایت گوش خواهم داد.
نصیحتت میکنم.
همبازیات میشوم.
گاهی اوقات میگذارم که برنده شوی.
در کنارت میمانم.
در آن زمان که آهنگ نبرد کنی،
در کشاکش مبارزه با زندگی
برایت دعا میکنم.
میخواهم برایت بهترین دوستی باشم که تاکنون داشتهای.
امروز، فردا و فرداهای دیگر
تا آخرین لحظه حیاتم
میپرسی چرا؟!
زیرا تو نیز برایم بهترین دوستی هستی که تاکنون داشتهام.
از مجله موفقیت
آموخته ام
چیزهای كم اهمیت را تشخیص دهم و سپس آن هارانادیده بگیرم.
آموخته ام
كه باخت در یك نبرد كوچك را به قصد برد در یك جنگ بزرگ بپذیرم .
آموخته ام
زندگی را از طبیعت بیاموزم ، چون بید متواضع باشم ، چون سرو ، راست قامت ، مثل صنوبر ، صبور ، مثل بلوط مقاوم ، مثل رود ،روان ، مثل خورشید با سخاوت و مثل ابر با كرامت باشم .
آموخته ام
كه اگر مایلم پیام عشق را بشنوم ، خود نیز بایستی آن را ارسال كنم .
آموخته ام
ثروتمند كسی نیست كه بیشترین ها را دارد ، بلكه كسی است كه به كمترین ها نیاز دارد.
آموخته ام
دو نفر می توانند با هم به یك نقطه نگاه كنند ولی آنرا متفاوت ببنند.
آموخته ام
كافی نیست فقط دیگران را ببخشیم ، بلكه گاهی خود را نیز باید ببخشیم .
آموخته ام
كه فقط چند ثانیه طول می كشد تا زخم های عمیقی در قلب كسانی كه دوستشا ن داریم ، ایجاد كنیم اما سال ها طول می كشد تا آن زخم ها را التیام بخشم .
آموخته ام
كه دوستان خوب و واقعی ، جواهرات گرانبهایی هستند كه به دست آوردن شان سخت و نگه داشتن شان سخت تر است .
آموخته ایم
كه همه می خواهند روی قله كوه زندگی كنند ، اما تمام شادی ها وقتی رخ می دهند كه در حال بالا رفتن از كوه هستند.
شیرینی یکبار پیروزی به تلخی صد بار شکست میارزد.
(سقراط)
هیزم شکن صبح از خواب بیدار شد و دید تبرش ناپدید شده.
شک کرد که همسایه اش آن را دزدیده باشد برای همین تمام روز او را زیر نظر گرفت.
متوجه شد همسایه اش در دزدی مهارت دارد مثل یک دزد راه می رود مثل دزدی که می خواهد چیزی را پنهان کند پچ پچ میکند ...
آن قدر از شکش مطمئن شد که تصمیم گرفت به خانه برگردد لباسش را عوض کند و نزد قاضی برود !
اما همین که وارد خانه شد تبرش را پیدا کرد !!!
زنش آن را جابه جا کرده بود...
مرد از خانه بیرون رفت و دوباره همسایه را زیر نظر گرفت :
و دریافت که او مثل یک آدم شریف راه می رود حرف می زند و رفتار می کند...!
عاشق شدن...
آنقدر بخندی که دلت درد بگیره...
بعد از اینکه از مسافرت برگشتی ببینی هزار تا نامه داری...
برای مسافرت به یک جای خوشگل بری...
به آهنگ مورد علاقت از رادیو گوش بدی...
به رختخواب بری و به صدای بارش بارون گوش بدی...
از حموم که اومدی بیرون ببینی حوله ات گرمه...
آخرین امتحانت رو پاس کنی...
کسی که معمولا زیاد نمیبینیش ولی دلت میخواد ببینیش بهت تلفن کنه...
توی شلواری که تو سال گذشته ازش استفاده نمیکردی پول پیدا کنی...
برای خودت تو آینه شکلک در بیاری و بهش بخندی...
تلفن نیمه شب داشته باشی که ساعتها هم طول بکشه...
بدون دلیل بخندی...
بطور تصادفی بشنوی که یک نفر داره از شما تعریف میکنه...
از خواب پاشی و ببینی که چند ساعت دیگه هم میتونی بخوابی...
آهنگی رو گوش کنی که شخص خاصی رو به یاد شما میاره...
عضو یک تیم باشی...
از بالای تپه به غروب خورشید نگاه کنی...
دوستای جدید پیدا کنی...
وقتی اونو میبینی دلت هری بریزه پایین...
لحظات خوبی رو با دوستانت سپری کنی...
کسانی رو که دوستشون داری رو خوشحال ببینی...
یه دوست قدیمی رو دوباره ببینی و ببینی که فرقی نکرده...
عصر که شد کنار ساحل قدم بزنی...
یکی رو داشته باشی که بدونی دوستت داره...
یادت بیاد که دوستات چه کارهای احمقانه ای کردند و بخندی و بخندی و ... باز هم بخندی...
وقتی زندگی 100 دلیل برای گریه کردن به تو نشون میده تو 1000 دلیل برای خندیدن به اون نشون بده...
اینها بهترین لحظههای زندگی هستند..قدرشون رو بدونیم ." زندگی یک مشکل نیست که باید حلش کرد بلکه یک هدیه است که باید ازش لذت برد.
مهمترین چیز در هر رقابتی ، نه پیروز شدن ،بلکه شرکت کردن است.
همچنین ، مهمترین چیز زندگی ، نه چیرگی، که تلاش است.
نکته اساسی نه فتح کردن ،که نیک پیکار کردن است!
روزی سقراط حکیم مردی را دید که خیلی ناراحت و متاثر بود .
علت ناراحتی اش را پرسید . شخص پاسخ داد :
در راه که می آمدم یکی از آشنایان را دیدم . سلام کردم.
جواب نداد و با بی اعتنایی و خودخواهی گذشت و رفت .
و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم .
سقراط گفت : چرا رنجیدی ؟ مرد با تعجب گفت :
خوب معلوم است که چنین رفتاری ناراحت کننده است .
سقراط پرسید : اگر در راه کسی را می دیدی که به زمین افتاده
و از درد به خود می پیچد
آیا از دست او دلخور و رنجیده می شدی ؟
مرد گفت : مسلم است که هرگز دلخور نمی شدم .
آدم از بیمار بودن کسی دلخور نمی شود .
سقراط پرسید :
به جای دلخوری چه احساسی می یافتی و چه می کردی ؟
مرد جواب داد : احساس دلسوزی و شفقت .
و سعی می کردم طبیب یا دارویی به او برسانم .
سقراط گفت : همه این کارها را به خاطر آن می کردی که او را بیمار می دانستی .
آیا انسان تنها جسمش بیمار می شود ؟
و آیا کسی که رفتارش نا درست است ، روانش بیمار نیست ؟
اگر کسی فکر و روانش سالم باشد هرگز رفتار بدی از او دیده نمی شود ؟
بیماری فکری و روان نامش غفلت است.
و باید به جای دلخوری و رنجش نسبت به کسی که بدی می کند و غافل است دل سوزاند و کمک کرد .
و به او طبیب روح و داروی جان رساند .
پس از دست هیچ کس دلخور مشو و کینه به دل مگیر و آرامش خود را هرگز از دست مده .
" بدان که هر وقت کسی بدی می کند در آن لحظه بیمار است . "
آنقدر می نوسیم تا آرام گردم تا وجودم خالی از غم های دنیا شود آهنگ دلم غمناک است پر از خالی های هیچ و پوچ دنیا... دوست دارم عاشق شوم عاشق خدایم شوم عاشق کسی که ... هیچ وقت معشوق از عشقش شکست نمی خورد عشق واقعی یعنی خدا
خاطرات را در گوشه ای از قلبم ریختم و گفتم
فراموش کن
اما . . .
صدایی از ته قلبم گفت
یادمه . . . .
شبی شیرین بزد فریاد، که ای شیرین ترین فرهاد
و ای خسرو ترین شمشاد صدای تیشه ات آباد
منم لیلای دلبندت که دل خون است و پا در بند
تویی عاشق ترین مجنون ولی در بیستون آزاد
ببندم دیده بر خسرو ، که شاید رو کشم برتو
تو شیرین می کنی سنگی چوعکسی بردلت افتاد
چو می کوبی تو با تیشه ز غصه کوه را هر شب
به بانگ تیشه ات گویند که بر شیرین نفرین باد
خدا یا کوه کن فرهاد شب و روزم نثارش باد
به جانم می زند تیشه شدم با بیستون همزاد
چه تلخ است بخت شیرینم که فرهاد است آئینم
ولی خسرو به بالینم و خونین دل از این بیداد
خوشا بر حال فرهادی که با یک کوه می جنگد
بدا برحال شیرینی که آزادیش رفت از یاد
مرا کندی به کوهستان به عشقی پاک با دستان
بجانم کندمت آنسان که مانی جاودان در یاد
به رازی گویمت اینرا تو کوه کندی و من دلرا
تو عکس من ، من از دنیا ، تو با تیشه، من از بنیاد
عدد هفت عددی است که شاید مثل همه ی عدد های دیگر در نظر ما عادی جلوه کند اما نگرش ما وقتی متبلور می شود که خواص عدد هفت را بدانیم و ببینیم چه «هفت» هایی در زندگی ما وجود دارند و ما در گیر و دار زندگی ماشینی و با بی تفاوتی از کنار آن ها رد می شویم مثلا شاید جالب باشد که بدانیم، رنگین کمان دارای هفت رنگ است …
عجایب جهان، هفت تا هستند.(که به عجایب هفت گانه معروفند ) یا در یونان باستان، اسطوره ای با نام هفت خدای، در ذهن مردم نقش بسته است، ویا شهر عشق، که دراشعار عطار آمده است، هفت شهر می باشد، سوره ی مبارکه حمد، که اوّلین سوره ی قرآن کریم است، هفت آیه دارد. آسمان دارای هفت طبقه است. بهشت وجهنم هر کدام دارای هفت طبقه و درجه هستند و طواف خانه خدا هفت دور است، موسیقی ایران و یونان هفت دستگاه داد، هفت نوع ساز بادی وجود دارد و علاوه بر این هفت نت موسیقی وجود دارد(دو، ر، می، فا، سل، لا، سی) و…
یقیه در ادامه مطلب
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
I’d like to run away From you
But if you didn’t come And find me …
I would die
سال ها پیش از دهکده ای می گذشتم، وارد کلبه ای مخروبه شدم که درون آن زنی پیر و نابینا روی زمین نشسته بود. او زنی تنها بود که در فقر کامل به سر می برد. وقتی که او را در چنین وضعیتی دیدم، گفتم: مادر، حتماً خیلی احساس تنهایی می کنی. زن با صدایی آرام که هنوز در گوش من طنین دارد، گفت: نه، به هیچ وجه! همسایه ها مرا دوست دارند و هر کاری که لازم باشد برایم انجام می دهند. با تعجب گفتم: اما مادر، شب ها چگونه در حالی که توفان است و باران از سقف شکسته کلبه ات می ریزد، تنها زندگی می کنی؟ او گفت: من احساس تنهایی نمیکنم. قلبم در باران و آفتاب شاد است. همسایه های خوبم هر چه را که می خواهم به من می دهند و خواسته های من اندک هستند. چیزی در کلامش بود که باعث شد احساس کنم این زن نابینا و فقیر راز نهانی شادی را می داند. پیش پایش نشستم، به چهره درخشانش خیره شدم و سوال های پیاپی از او پرسیدم، به امید آن که بتوانم رازش را دریابم. عاقبت زن گفت: من احساس تنهایی نمی کنم، زیرا که پیوسته معبود در کنار من است. در تاریکی شب وقتی که دیگران خواب هستند، معبود را صدا می زنم و او می آید. او بدون صدا می آید و همیشه با او حرف می زنم، او هم با من حرف می زند. با داشتن او دیگر به چیزی نیاز ندارم. معبود من همه چیز است، همه چیز در همه! او آن یگانه در همه چیز است. در حالی که به سخنان آن پیر زن گوش می دادم، خم شدم تا غبار پایش را بگیرم. چشمانم پر از اشک شده بود و بغض راه صدایم را بسته بود. می دانستم که در آنجا کسی است که خدا تنها واقعیت زندگی اش است. او می گفت: هرچه برایم خوب باشد، خداوند برایم می فرستد و هرچه نصیبم می شود، از سوی خدا و برای خوبی من اتفاق می افتد. بدون خدا شادی حقیقی وجود نخواهد داشت. آرامش ما درخواست او نهفته است و هرچه بیشتر با خواست او هماهنگ شویم. سرور روحانی بیشتری روح ما را لبریز خواهد کرد. آن زن نابینا، پیر و فقیر یکی از عاشقان واقعی خدا بود. او در حضور خدا که یگانه معبودش بود زندگی می کرد. او می گفت: خدا هرگز مرا تنها نمی گذارد و هیچ وقت مرا نادیده نمی گیرد. من مانند کودکی که به مادرش تکیه می کند به او تکیه میکنم. به این ترتیب او از ترس و تلاطم زندگی رها بود. رها از ترس، شهوت و خشم، خانه خود را در معبودش یافته بود.
منبع : کتاب " از آن سوها " نویسنده : جی پی واسوانی مترجم : فریبا مقدم
همه چیز را فروختم جز آن صندلی که جای تو بود ! شاید آن روز که برگشتی خسته باشی ...
عاشق عاشق شدن باش و دوست داشتن را دوست بدار از تنفر متنفر باش به مهربانی مهر بورز با آشتی آشتی کن و از جدایی جدا باش...
روزی پادشاهی اعلام کرد به کسی که بهترین نقاشی صلح را بکشد، جایزه بزرگی خواهد داد.
هنرمندان زیادی نقاشی هایشان را برای پادشاه فرستادند. پادشاه به تمام نقاشی ها نگاه کرد ولی فقط به دوتا از نقاشی ها علاقه مند شد.
در نقاشی اول، دریاچه ای آرام با کوه های صاف و بلند بود. بالای کوه ها هم آسمان آبی با ابرهای سفید کشیده شده بود.
همه گفتند: این بهترین نقاشی صلح است. در نقاشی دوم هم کوه بود ولی کوهی ناهموار و خشن، در بالای کوه آسمانی خشمگین رعد و برق می زد و باران تندی می بارید و در پایین کوه آبشاری با آبی خروشان کشیده شده بود.
وقتی پادشاه از نزدیک به نقاشی نگاه کرد، دید که پشت آبشار روی سنگ ترک برداشته، بوته ای روییده و روی بوته هم پرنده ای لانه ساخته و روی تخم هایش آرام نشسته است. پادشاه نقاشی دوم را انتخاب کرد.
همه اعتراض کردند ولی پادشاه گفت: صلح در جایی که مشکل و سختی ای نیست، معنی ندارد. صلح واقعی وقتی است که قلب شما با وجود همه مشکلات آرام و مطمئن است. این معنی واقعی صلح است.
یکی ازم خواسته بود این متنو بذارم که مهدی سعادتی خونده...
آسمون گریه نکن اون دیگه مال تو نیست
تو داری تموم میشی توی این چشمای خیس
چه روزایی که به پاش موندی چشم به راه اون
قلبتو شکست و رفت دلتم بی همزبون
دلتم بی همزبون
چه روزایی که دلت جلو چشماش می شکست
گم شدی تو وعده هاش خیلی حرفا زد و رفت
خیلی حرفا زد و رفت
دلمو میسوزونی قلبو آتیش میزنی
بی وفایشو دیدی دل ازش نمی کنی
بی قراری می کنی گریه زاری می کنی
ببین اشکاتو چطور داری جاری می کنی
داری جاری می کنی
اشک چشماتو نریز واسه اون دل نسوزون
اون دیگه رفتنیه قدر اشکاتو بدون
حالا فهمیدی چرا دلت عاشق شد و مرد
غصه ی اونو نخور اونکه غصتو نخورد
اونکه غصتو نخورد
برو عاشق شو ولی بدون این حقه تو نیست
که بیای واسه یه مرد بری با چشمای خیس
بری با چشمای خیس
دلمو میسوزونی قلبو آتیش میزنی
بی وفایشو دیدی دل ازش نمی کنی
بی قراری می کنی گریه زاری می کنی
ببین اشکاتو چطور داری جاری می کنی
داری جاری می کنی...
دلم شکسته تر از شیشه های شهر شماست
شکسته باد آنکه دلش این چنین می خواست!
ای غم مرا زدی ... خسته نباشی!
آتش به شب تار زدی... خسته نباشی
ای غصه دمت گرم که در لحظه ی شادی...
با رگ رگ من تار زدی... خسته نباشی!
چقدر بد دلم شکست...
بازم صدای شکسته شدنشو خودم شنیدم...
خدا ببخشدت...
همه میدونند از دروغ وتهمت چقدر متنفرم...

دریچه چشمانم را بر روی هر چه دوست می دارم
لحظه لحظه می بندم
تا شاید آینده ام را در آن آسمان سپید نظاره کنم
اما ناگهان؛
پلکهای بسته ام با مرواریدهای سپید گشوده می شود
و
رویاهای سپیدم را ویران می کند
دستم بوی گل می داد !
مرا به جرم گل چيدن گرفتند
....
ولی
حتی يک نفر هم
فکر نکرد شايد
من گلی کاشته باشم !
زاحمد تا احد یک میم فرق است
جهانی اندراین یک میم غرق است
یقینا میم احمد میم مستی ست
که سر مست از جمالش چشم هستی ست
-
زاحمد هردو عالم آبرو یافت
دمی خندید و هستی رنگ و بو یافت
اگر احمد نبود آدم کجا بود
خدا را آیه ای محکم کجا بود
چه می پرسند کاین احمد کدام است
که ذکرش لذت شرب مدام است
-
همان احمد که آوازش بهار است
دلیل خلقت لیل و نهارست
همان احمد که فرزند خلیل است
قیام بتشکنها را دلیل است
همان احمد که ستار العیوب است
دلیل راه و علام الغیوب است
-
همان احمد که جامش جام وحی است
به دستش ذوالفقار امر و نهی است
همان احمد که ختم الانبیا شد
جناب کنت و کنز مخفیا شد
همان اول که اینجا آخر آمد
همان باطن که بر ما ظاهر آمد
-
همان احمد که سرمستان سرمد
بخوانندش ابوالقاسم محــــــــــــــــــمد (ص)
محمد میم و حا ء و میم و دال است
تدارک بخش عدل و اعتدال است
محمد رحمه للعالمین است
کرامت بخش صد روح الامین است
-
محمد پاک و شفاف و زلال است
که مرات جمال ذوالفقار است
محمد تا نبوت را برانگیخت
ولایت را به کام شیعیان ریخت
ولایت باده ی غیب و شهود است
کلید مخزن سر وجود است
.jpg)
میلاد حضرت محمد (ص) و امام جعفر صادق (ع) مبارک
یه بغض نیمه پاره
تو گلوم داره داد میزنه
اشک های نیمه کارم
تو حسرته یه دامنه
کاشکی می شد فرشته ی روزای بچگیم بیاد
منو ببره اون بالاها
یه جایی از این جاها دور
شاید بریم پیش خدا
اون وقت دیگه نه غصه هست نه عشقای پاره پاره
دیگه نیست کسی که اون یکیو دوست نداره
آهای
فرشته ی مهربون
یه کاری کن
از اون بالا
یه ذره عشق
با اون چوب سحر آمیزت
بیفته تو دلای ما
خسته شدم بس که هوا غباری بود
بس که خورشید نبود و
چشما همه بهاری بود
بس که سنگینه دلا
عشق دیگه جایی نداره تو خونه ها خیابونا
فرشته ی مهربونم یه کاری کن
این دعای خیسمو تو ببر بالا
با پست سفارشیت
ببر بده دست خدا
بگو خدا جونم
قربون اون مهربونیت
یه بنده حقیری هست
که می خواد بشه قربونیت
چند تا کار مهم داره
حرفای خوبی میزنه
چند تا شکایتم داره
بهش بگو: خدا جونم
یه کاری کن
یه کاریااا از اون کارا
که فقط خودت می دونی ای خدا
یا عشق رو بیارش ای پایین
یا ماها رو ببر اون بالا
از باغی می گذری و به یک درخت بلند و عظیم برمی خوری
مقایسه کن: درخت بسیارتنومند و بلند است، ناگهان تو خیلی کوچک هستی
اگر مقایسه نکنی، از وجود آن درخت لذت می بری،
ابداٌ مشکلی وجود ندارد.
درخت تنومند است: خوب که چی؟
بگذار تنومند باشد، تو یک درخت نیستی
و درختان دیگری هم هستند که چندان تنومند و بزرگ نیستند
ولی هیچکدام از عقده ی حقارت رنج نمی برند
من هرگز با درختی برخورد نکرده ام که از عقده ی حقارت یا
از عقده ی خودبزرگ بینی در رنج باشد
حتی بلند ترین درختان،هم از عقده خودبزرگ بینی رنج نمی برد، زیرا مقایسه وجود ندارد
انسان مقایسه را خلق می کند،
زیرا برای عده ای نفس فقط وقتی ممکن هست که پیوسته توسط مقایسه تغذیه شود.
ولی آنوقت دو نتیجه وجود دارد: گاهی احساس برتر بودن می کنی و گاهی احساس کهتربودن
و امکان احساس کهتری بیش از احساس برتری است،
زیرا میلیون ها انسان وجود دارند
کسی از تو زیباتر است، کسی ازتو بلندقد تر است،
کسی از تو قوی تر است، کسی به نظر هوشمندتر از تو می رسد
کسی بیشتر از تو دانش گردآوری کرده است،
کسی موفق تر است، کسی مشهورتر است،
کسی چنان است و دیگری چنین است.
اگر به مقایسه ادامه بدهی، میلیون ها انسان.....
عقده ی حقارت بزرگی گردآوری می کنی.
ولی این ها واقعاٌ وجود ندارد، مخلوق خودت است
زندگی شگفت انگیز است
فقط اگربدانید که چطور زندگی کنید
کوچک باش و عاشق ...
که عشق می داند
آئین بزرگ کردنت را ...
بگذارعشق خاصیت تو باشد
نه رابطه خاص تو باکسی
فرقى نمی کند
گودال آب کوچکى باشى
یا دریاى بیکران
زلال و پاک که باشى
تصویر آسمان در توست
چرا که مردم آنچه را که گفته ای فراموش خواهند کرد
آنان آنچه را که انجام داده ای به فراموشی خواهند سپرد
اما هرگز از یاد نخواهند برد که باعث شده اید چه احساسی نسبت به خود داشته باشند
دوست داشتن دلیل نمی خواهد
ولی نمی دانم چرا
خیلی ها
و حتی خیلی های دیگر
می گویند
این روز ها
دوست داشتن
دلیل می خواهد
و پشت یک سلام و لبخندی ساده
دنبال یک سلام و لبخندی پیچیده
و دنبال گودالی از تعفن می گردند
دیشب
که بغض کرده بودم
باز هم به خودم قول دادم
من سلام می گویم
و لبخند می زنم
و قسم می خورم
و می دانم
عشق همین است
به همین سادگی
سلام به دوستان عزیزم...
شرمنده یه مدت کوتاهی نبودم.اما می اومدم نت و به وبلاگاتون سر می زدم...
عروسی خواهرم بود واسه همین زیاد فرصت نمی کردم...
ایشالله که خواهرم و آقا محمد خوشبخت بشن...
برای همه ( عروس داماد ) ها آرزوی خوشبختی می کنم...
