گفته بودی برایت چیزی بنویسم
چیزی نمی نویسم !
چشم هایم را که بخوانی
برای ســـــــــــال ها از تو نوشتن کافی است . . .

شبی از پشت یک تنهایی غمناک و بارانی

تو را با لهجه گلهای نیلوفر صدا کردم 

تمام شب برای با طراوت بودن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم

پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس

آنروز که سقف خانه ها چوبی بود
گفتار و عمل در همه جا خوبی بود ...
امروز بنای خانه ها سنگ شده
دلها همه با بنا هماهنگ شده ...

حال من خوب اسـت

نگران نباش، " حال من خوب اسـت " بزرگ شده ام...

دیگر آنقدر کوچک نیستـم که در دلتنگی هـــایم ،

در دردهایم گم شـوم... آمـوختـه ام،

که این فـاصله ی کوتـاه،

بین لبخند و اشک نامش "زندگیست"
راسـتی،

دروغ گـفتن را نیـز، خـوب یاد گـرفتـه ام...

"حـال من خوب است" ... خوب خوب

یادت هست وقتی خدا داشت بدرقه ات میکرد بهت چی گفت؟
"جایی که میری مردمی داره که می شکننت,نکنه غصه بخوری! من همه جا باهاتم,تو تنها نیستی.تو کوله بارت عشق میذارم که بگذری,قلب میذارم که جا بدی,اشک میدم که همراهیت کنه و مرگ که بدونی بر می گردی پیشم.

حواست به دلت باشد...

آن را هر جایی نگذار...

این روز ها

دل را می دزدند بعد که به دردشان نخورد جای صندوق پست

آن را در سطل آشغال می اندازند.....

و تو خوب میدانی

دلی که المثنی شد دیگر دل نمی شود....

اللهم عجل لولیک الفـــــــرج

روزی تو خواهی آمد از كوچه های باران

                    تا از دلم بشویی غمهای روزگاران...