نازنینم ...
نازنینم دوست دارم نگین انگشتریت باشم تا جلوه گر دستهای تو باشم اما نه ممکن است روزی آن را گم کنی و من اصلا دلم نمی خواهد که گم شده تو باشم.
نازنینم دوست دارم گل سرخی باشم که تو دوست می داری اما نه ممکن است آن را پرپر کنی و من اصلا دلم نمی خواهد که پرپر شده تو باشم.
پس بگذار سومین و آخرین آرزویم را بازگو کنم، دلم میخواهد وقتی که مردم با پای برهنه بر مزارم گام بگذاری تا لب من بر کف پای تو بوسه بزند که گمان کنم نمرده ام و تو فراموشم نکرده ای و هنوز همدیگر را دوست می داریم.
+ نوشته شده در سه شنبه ششم فروردین ۱۳۸۷ ساعت 13:59 توسط معصومه
|