زمستان رو به پایان است،اما چشم من تنها
نگاهت را نمی بینم که شاید کم شود غمها
دلم را این زمستان کرده بیجان،سرد و یخبندان
نگاهت گر بتابد بر دلم کم میشود سرما
ولی انگار باید سر زند از دور فصلی نو
که از ژرفاي دل بیرون زند گلهاي بس زیبا
دلت تا کی نمیخواهد کند بر تن لباسی نو
بهاري تازه می آید،شکوفا میشود گلها
دلت بسپار بر بادي که می آید ز راهی دور
بهاري کن نگاهت را،پر از گل کن صدایت را
بهارم میشود آغاز در روزي که چشمانت
نگاهی تازه اندازد بر این تنهاترین تنها