چه می کاوی ای دوست در چند و چونم

جوابی نمی گیری از آزمونم

مرا مثل یک عکس با خود نگه دار

چه کاریست دیگر تو را با درونم

کمی دیر پیدا شدی - راستش عقل

زمانی ست چادر زده بر جنونم

زمانی ست حتی غزل هم نگفتم

تلنگر نزن بر سکوت قرونم

بر این سقف ، خود اعتمادی ندارم

تو می دانی و سایۀ بی ستونم

خودت باش - آری که در "مسلخ عشق"

طبیعی ست گر تشنه باشی به خونم