روی قبرم بنویسید کبوتر شد و رفت
زیر باران غزلی خواند، دلش تر شد و رفت
چه تفاوت که چه خورده ست، غم دل یا سم
آن قدر غرق جنون بود که پر پر شد و رفت
روز میلاد همان روز که عاشق شده بود
مرگ با لحظه دیدار برابر شد و رفت
او کسی بود که از غرق شدن می ترسید
عاقبت روی تن ابر شناور شد و رفت
هر غروب از دل خورشید گذر خواهد کرد
دختری ساده که یک روز کبوتر شد و رفت
+ نوشته شده در جمعه هشتم مهر ۱۳۹۰ ساعت 23:36 توسط معصومه
|