وقتی که درآخرین زمزمه های تنهایی ام

تارکوچک قلبم رو به دست گرفتم وبا انگشتان آهم

غمگینانه آهنگ جدایی رانواختم....

گنجشک هارو می دیدم

ازپشت پنجره ی بخارگرفته ی احساسم بامن همدردی میکنن

وشمع ها برای مرگ احساسم  اشک می ریزند

درکوچه پس کوچه های تاریک خیال پرواز میکنم...

وتکه های خرد شده ی احساسم رابین اشک هایم پنهان میکنم

امشب دوباره بغض تنهایی من میشکند ....

دل بیچاره ام بس که سنگ صبورم بوده خردشده...

گله دارم.........

ازهمه آدم هایی که فقط خودرا میبینند.....

ای کاش می شد همه ی آیینه هارا در هم شکست......