روبروی تمام حروف نشسته ام از بینشان کدام را برگزینم که سزاوار تو باشد سزاوار یعنی بتواند آنچه را که من در قلبم احساس می کنم به تو برساند گاه دیگر یارای نشستنم نیست حروف از زیر انگشتانم سر می خورند می خواهم چون هوا رها باشم سبک باشم بی پروا احساس بودن داشته باشـــــم وتودر من چونان سیل خون در رگهایم جاری باشی وچون هوایی که می بلعم در جای  جای وجودم رخنه کنی ومن با این همزیستی به جاودانگی برسم وآنقدر در این یگانگی بزرگ خواهم شد تا به طرح الهی برای دوستیمان برسم وخداوند به پاس همه پاکی هایمان باران ببارد وبه زمین برکت بخشـــــدتو بگو دلتنگی برای تو چه رنگی است ؟با چه مدادی می توان نوشت دلتنگم؟ بیا بی رنگ باشیم  هیچ تعریفی برای احساسمان پیدا نکنیم جا پـــــــای دوستیمان رادر هیچ ساحلی هیچ کجای ماسه ها نتوان یافت وهیچ داستان نویس زبر دستی احساسمان را افسانه نکند نتواند که افسانه کند.من با تو تنها گریستم ابتدا از پیدا شدنت وسپس برای یکی شدن رویاهامان وحالا باز هم می گریم تا به یاد بیاورم چقدر دلتنگم می گریم تا شب برود و سپیده دمان باز دلتنگ تو بدنبال آرزویی محال تا آخردنیا بدوم آنقدر از گریستن در تو خرسندم که باتمام دردهایم از تو لبریزم سر شار از باتو بودنـــــم این بار به پای نامه ات اشک نریختم تنها برای لحظه ای چشمانم را بستم وسرم را میان دستانم گرفتم کاش ساده تر از این حرف و حدیثها می شد نامه نوشت نه خطی نه رنگی نه اشکی ونه آهی نه تو ونه من تنها ما تو درمن من در تو به همین سادگی می شد زنده شد جاری شد ورفت وبه جاودانگی رسید .

تنها جان تو وجان عزیزی که درد را به جان خرید تا تورا به من هدیه کند.