باران می بارد
باران می بارد.
امروز حیاط چهره ی جدیدی داشت.امروز بر حیات خانه ی من بهار می بارید.
درخت های نارنج از شدت شادی بهار گریه می کردند.زمین پر از شکوفه های تازه ی بهار نارنج بود.
باران می بارد،اما سرد نیست.باغچه ها فقط دو حرف را فریاد می زنند،سبز و سپید.
مادر بزرگم هر چه چادر داشت دور درخت های باران خورده پهن کرده است،
هیچ کدام از شکوفه های بهار نارنج له نشدند.زمین خوشحال است.
باغچه ها باز هم گل می دهند.
هوا نمناک و معطر است.هوا سرد نیست.
این دقیقه ها این لحظه ها همه بوی بهار می دهند،من از گذر زمان نمی ترسم.
وارد باغ می شوم.درخت های باغ هیجان بیشتری دارند.انها بی امان می بارند.از ته قلبم می خوانم،
باز باران با تر...
نه
این بار نه...
این ترانه ترانه ی باران نیست،صدای خندیدن درخت های باغ است.
باران می بارد.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم فروردین ۱۳۸۹ ساعت 14:10 توسط معصومه
|