مونا جان تولدت مبارک
مونا جان دوست عزیزم تولدت مبارک
انشاالله تولد ۱۰۰ سالگی ات را بهت تبریک بگم.![]()
![]()
![]()
![]()

مونا جان دوست عزیزم تولدت مبارک
انشاالله تولد ۱۰۰ سالگی ات را بهت تبریک بگم.![]()
![]()
![]()
![]()

هر روز شیطان خط های ذهن مرااشغال می كند ....مدام با شماره های غلط ، زنگ میزند، آن وقت من اشتباه می كنم و او با اشتباه های دلم حال می كند .... دیروز یك فرشته به من گفت: تو گوشی دل خود را بد گذاشتی،آن وقت ها كه خدا به تو زنگ میزند آخر چرا جواب ندادی چرا بر نداشتی؟!.. یادش به خیر آن روزهامكالمه با خورشید دفترچه های ذهن كوچك من را سرشار خاطره می كرد اما امروز پاره است آن سیم ها كه دلم را تا آسمان مخابره می كرد ....با من تماس بگیر ، خدایا حتی هزار بار .... وقتی كه نیستم لطفا پیام خودت را روی پیام گیر دلم بگذار ....
مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت.
در حال کار گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت.
آنها درباره موضوعات و مطالب مختلف صحبت کردند.
وقتی به موضوع « خدا » رسیدند.
آرایشگر گفت: من باور نمی کنم خدا وجود داشته باشد.
مشتری پرسید: چرا باور نمی کنی؟
آرایشگر جواب داد: کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد. به من بگو، اگر خدا وجود داشت آیا این همه مریض می شدند؟ بچه های بی سرپرست پیدا می شد؟ اگر خدا وجود می داشت، نباید درد و رنجی وجود داشته باشد. نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه می دهد این چیزها وجود داشته باشد.
مشتری لحظه ای فکر کرد، اما جوابی نداد، چون نمی خواست جر و بحث کند.
آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت.
به محض این که از آرایشگاه بیرون آمد، در خیابان مردی دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده. ظاهرش کثیف و ژولیده بود.
مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت: می دانی چیست، به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند.
آرایشگر با تعجب گفت: چرا چنین حرفی می زنی؟ من این جا هستم، من آرایشگرم. من همین الان موهای تو را کوتاه کردم.
مشتری با اعتراض گفت: نه! آرایشگرها وجود ندارند، چون اگر وجود داشتند، هیچ کس مثل مردی که آن بیرون است، با موهای بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده پیدا نمی شد.
آرایشگر جواب داد: نه بابا، آرایشگرها وجود دارند! موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمی کنند.
مشتری تائید کرد: دقیقاً ! نکته همین است. خدا هم وجود دارد! فقط مردم به او مراجعه نمی کنند و دنبالش نمی گردند. برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد.
هرگز احساس ضعف و ناتوانی نکرده ام جز در مقابل کسی که از من پرسید <<تو کیستی؟>>(جبران خلیل جبران)
<<شو پنهاور>> ، فیلسوف آلمانی ، در حالی که برای سوالات آزار دهنده اش به دنبال پاسخ می گشت ، در خیابان پرسه می زد وقتی از کنار باغی می گذشـــت تصمیم گرفت بنشیند و گلها را تماشا کند . یکی از اهـــالی آنجا رفتار عجیـــــب فیلسوف را دید و پلیس را خبر کرد. چند دقیقه بعد افسری به شو پنهاور نزدیک شد و بی ادبانه پرسید <<کی هستی؟>>
شو پنهاور سراپای پلیس را برانداز کرد و گفت:(اگر بتوانید به من کمک کنید که جواب این پرسش را پیدا کنم تا ابد سپاسگذار شما خواهم بود...)
تصور می کنم اگر ما با خودمان روراست باشیم جذابترین پرسش دنیا این است: من کیستم؟ منظور از من چیســـت ؟اصل وجود را نمی توان معاینه کرد. همانطور که بــــدون استفاده از آینه نمی توان چشم های خود را دید ، دندان های خود را نمی توان گاز گرفت و نوک انگشت کوچک دســت چپ را لمس کرد به همین دلیل پرســـش در مورد این کـــه<< که هستم >> همیشه با رمز و رازی ژرف همراه است.<< آلن واتس >>
خدايا...
" خدايا تو را شکر مي کنم که دريا را آفريدي ، کوهها را آفريدي و من مي توانم به کمک روح خود در موج دريا بنشينم و تا افق بي نهايت به پيش برانم و بدين وسيله از قيد زمان و مکان خارج شوم و فشار زندگي را ناچيز نمايم. خدايا تو را شکر مي کنم که به من چشمي دادي که زيباييهاي دنيا را ببينم و درک زيبايي را به من رحمت کردي تا آنجا که زيباييهايت را و پرستش زيبايي را جزيي از پرستش ذاتت بدانم."
شهید چمران
قدرم را بدان می دانم روزی فرا می رسد که حسرت روزهای با هم بودنمان را بکشی... می دانم پشیمان خواهی شد از اینکه یک قلب عاشق را شکستی ! می رسد روزی که با چشمهای خیس روزی صدها بار متن هایی که به عشق تو نوشتم را بخوانی و قدر آن لحظه که با من بودی را بدانی.... می دانم پشیمان می شوی ! دیگر کسی مانند من در قلبت متولد نخواهد شد ... مانند من دیگر کسی نیست که دیوانه وار عاشق تو باشد و تو را از ته دل دوست داشته باشد! قدرم را ندانستی ای بی وفا.... آن زمان قدر مرا خواهی دانست که دیگر نمی توانی مرا ببینی و آن زمان برایت یک گمشده خواهم بود.... مانند من دیگر کسی در زندگی ات نخواهی دید ، کسی که شب و روز به یاد تو هست و از غم نبودنت چشمهایش لحظه به لحظه بارانی است.... می دانم روزی فرا می رسد که برای یافتنم به کهکشانها نیز سفر خواهی کرد ! می دانم روزی فرا می رسد که با خود می گویی ای کاش که قلبش را زیر پاهایم له نکرده بودم ، ای کاش قدر آن اشکهایی که برایم می ریخت را می دانستم! من می روم تا قدرم را بدانی ، تا هستم و عاشقت هستم و هنوز هم دیوانه وار تو را دوست دارم مرا باور نمی کنی، اما لحظه ای که می روم و دیگر هیچ نام و نشانی از من نیست پشیمان می شوی که چرا قلب عاشقم را باور نکردی! می روم تا معنای عشق را بفهمی و بدانی که از ته دل عاشقت بودم .... می روم تا یک بی وفا مثل خودت به زندگی ات بیاید و قلبت را بشکند و تو را تنها بگذارد! آن زمان است که معنای تنهایی را خواهی فهمید! می رسد آن روزی که برای یافتنم از هفت دریا و هفت آسمان بگذری! افسوس که آن روز دیگر قلبم برای تو نیست،عاشق تو نیست ... تا هستم، عاشقت هستم و دوستت دارم مرا باور کن ، تا پرستویی نیامده و مرا همراه با خود نبرده است مرا درک کن که اگر رفتم دیگر نخواهم آمد آن لحظه است که خواهی فهمید من چقدر تو را دوست داشته ام ... تا هستم مرا باور کن زیرا اگر رفتم دیگر مرا نخواهی دید! امروز که محتاج توام ، جای تو خالیست... فردا که میایی به سراغم ، نفسی نیست...
شبی از شب ها مردی خوابی عجیب دید، او در عالم رویا دید پا به پای خداوند روی ماسه های ساحل دریا قدم می زند و در همان حال در آسمان بالای سرش خاطرات دوران زندگی اش به صورت فیلمی در حال نمایش است. او که محو تماشای زندگی اش بود,ناگهان متوجه می شد که گاهی فقط جای پای یک نفر روی شن ها دیده می شود و آن هم وقت هایی است که او دوران پر درد و رنج زندگی اش را طی می کرده است.بنابر این به خدا که در کنارش بود گفت:پروردگارا تو فرموده ای که اگر کسی به تو روی آورد و تو را دوست بدارد در تمام مسیر زندگی , کنارش خواهی بود و او را محافظت خواهی کرد.پس چرا در مشکل ترین لحظات زندگی ام , فقط جای پای یک نفر وجود دارد,چرا مرا در لحظاتی که سخت به تو نیاز داشتم مرا تنها گذاشتی؟ خداوند لبخند زد و گفت: بنده ی عزیزم ! من هرگز تورا تنها نگذاشته ام. زمان هایی که تو رنج و سختی بودی,من تورا در آغوش گرفتم تا به سلامتی از موانع عبور کنی...