حتی ترک خوردنم را نفهمید

 کسی درد خندیدنم را نفهمید

و از ریشه پوسیدنم را نفهمید

همان اول را او از من جدا شد

که به بیراهه پیچیدنم را نفهمید

زمین وماه پشت سر می زد اما

کسی بر زمین خوردنم را نفهمید

چنان نرم و آهسته در خود شکستم

که حتی ترک خوردنم را نفهمید

که حتی ترک خوردنم را نفهمید

که حتی ترک خوردنم را نفهمید

قلبها...

من گمان ميکردم دوستی همچون سروی سبز 
 
چهار فصلش همه آراستگی ست 
 
من چه ميدانستم هيبت باد زمستانی هست 
 
من چه ميدانستم سبزه می پژمرد از بی آبی 
 
سبزه يخ ميزند از سردی دی 
 
من چه ميدانستم دل هر کس دل نيست 
 
قلبها ز آهن و سنگ  
 
قلبها بی خبر ازعاطفه اند 

سلام...

سلام ای غروب غريبانه دل

سلام ای طلوع سحرگاه رفتن

سلام ای غم لحظه های جدايی

 

شايد هم گم كرده بودم...

روزها بود كه گم شده بودم


يا شايد هم گم كرده بودم!


راه رها شدن از فرياد هاي درونم را؛


اينجا كه رسيدم؛


رودخونه بود و درخت،


كوه و پرنده،


ساز و آواز...


اما كسي نبود!


يك هم راز ، يك هم درد...


ساز داشتن اما؛


كسي نواي دل من را نمي نواخت؛


گم كرده بودم همه چيزهاي خوب را...


نغمه دلم خاموش شده بود

دلم تنگ است...

دلم تنگ است این شبها یقین دارم که میدانی........

صدای غربت من را ز احساسم تو می خوانی.......

شدم از درد تنهایی گلی پژمرده و غمگین.....

ببار ای ابر پاییزی که دردم را تو میدانی........

میان دوزخ عشقت پریشان و گرفتارم........

چرا ای مرکب عشقم چنین آهسته میرانی........

تپش های دل خسته چه بی تاب و هراسانند.....

به من آخر بگو ای دل چرا امشب پریشانی........

دلم دریای خون است وپر از امواج بی ساحل.....

درون سینه ام آری تو آن موج هراسانی

همواره قلب بیمارم به یاد توشود روشن......

چه فرقی می کند اما تو که این را نمی دانی.......

اميد به بخشش

شخصي را به جهنم مي بردند . در راه بر مي گشت و به عقب خيره مي شد . ناگهان خدا فرمود:  او را به بهشت ببريد . فرشتگان پرسيدند چرا ؟ پروردگار فرمود : او چند بار به عقب نگاه کرد ... او اميد به بخشش داشت...

مرا به خاطر آور ...

مرا به خاطر آور زمانی که رفته ام و در خاطره ها جای ندارم و اگر این تباهی مرا رها کند غمگین مشو زیرا نشانی از من در کنج مهم ترین دوران زودگذر زندگی ات خواهی یافت.